يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد * طلب عشق زهر بي سرو پاي نكنيم
داغ تنهايي دارد باران مي بارد ------------------------------------------------------------------------ بايد رفت فرصتي نمانده ، پاهايم خسته است ، بايد رفت ، بايد رها شد از حصار تنهايي ، نميدانم چگونه اين چراها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي ساخته اند ، شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه ي ذهن کابوس زده ام دفن ميکنم و با بقچه ي خاکستري خاطراتم راهي شهر رويايي خيال ميشوم و از جاده ي پر از ابهام و ترديد ميگذرم ، گامهاي لرزانم سکوت شب را ميشکنند و من در برهوت تنهايي خويش به شمارش گامهايم ميپردازم ------------------------------------------------------------------------ با تو هستم اي قلم! با تو هستم اي قلم! ------------------------------------------------------------------------ عشق و دوست داشتن عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي، ------------------------------------------------------------------------ حرفهاي عاشقانه سنگين ترين سکوت هاي شبانه ام را ------------------------------------------------------------------------ ديدي اونم رفت اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهايم مي خواهم که يادت را از ذهن من بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... ----------------------------------------------------------------------- نرو !! نرو !! تنهايم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسي را که دوست دارم، ندارم ------------------------------------------------------------------------ آخرين شب اگر خودت در کنارم نباشي باز هم به ياد توام ------------------------------------------------------------------------ سرنوشت سرنوشت وقتي جنبه رياست نداري…! آقاي محمدي شما به تازگي رئيس يه بيمارستان شديد.يه روز صبح مثل هميشه وارد اتاق کارت مي شي و با يه گزارش متفاوت روي ميز برخورد مي کني. ------------------------------------------------------------------------------------- ملاقات يک انسان با خدا روزي يک مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. ------------------------------------------------------------------------------------- یک E-mail از طرف خدا... امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدا معلم:اگرگفتي برق آسمان با برق منزل چه فرقي دارد؟ ادامه شعر - جک- اس اماس -جمله را در ادامه مطالب بخوانيد . بر روي ادامه مطلب كليك كنيد . نظر يادتون نره
و داغ تنهايي ام
تازه مي شود!
نگو که نمي آيي
نگو مرا همسفر دشت آسمان نيستي
از ابتداي خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده اي
بازگردي
از همان دم رفتنت
تمام لحظه هاي بي قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانيه که مي گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله مي گيرند

تو اي همراه و و اي همزاد من...
سرنوشت هردومان حيران بازي هاي سرنوشت
شعرهايم را نوشتي دستخوش!
اشک هايم را کجا خواهي نوشت...؟! 
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند.
عشق طوفاني ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرودو فهميدن و انديشيدن را از زمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يک صداقت راستين
و صميمي، بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد که همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”
که حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد .
دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ; که از جنس اين عالم نيست.
در اولين شب پاييزي خواهم شکست
تا عاشقانه تر نجوا کنم:
دوستت دارم
روزي به تو خواهم گفت
روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد .
آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ي آن به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت .
آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک هايمان يکي گردد
آخرين ستاره ي آسمان راشمردم
اما
شمردن زيبايي تو را نمي توانم
من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم
اما هيچگاه خانه ي تورانديدم
ديشب خوابت راديدم
نه زيباييت
نه خانه ات
فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود
چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده
صدايت آرام بود
نمي دانم ميان كدامين تلاطم اسير گشتم !!
فكر مي كني زمان عاشقي فرا رسيده باشد ؟!
خش خش برگها لالايي رفتنت شد
سكوت را در كدامين پستو پنهان كردي ؟
من از هجوم آرام صدايت
به ارتفاغ پست نيستي هاي مردد هجرت كردم ...
....
بخوان طراوت مطلق !
ببين
براي عاشقانه هاي دوباره چه زود پير گشته ام ...
اكنون مي توانم مثل دختركي هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بي آنكه دست و پايي بزنم
مي توانم بنويسم : باد
و پرواز كنم بي آنكه هراسي از سقوط داشته باشم .
مي توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگي .
مي توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامي ببوسمت بي آنكه كسي ببيند .
مي توام بنويسم :مرگ
و بميرم !
به همين سادگي .
من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... چه بي رحمانه اولين تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم کوبيدي ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهيت فروختي ، اولين مهمان تنهايي هايم بودي...
روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پاروزن قايق تنهايي هايم... به تو تکيه کردم...
هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما لياقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه هاي رفته... به گذشته هاي دور خيره شده بودي ...من تک و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم چون زندگي به من اموخته بود صبورانه بايد جنگيد ...
به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند بايد زندگي کرد...
اما امروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...
و اي کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...
با اين همه... بهترينم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمي کنم...
هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش به هيچ دل مي بندند با هيچ زندگي مي کنند به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ مي ميرند!
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم. من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگار اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم! 
درياي خشمگين خيالم به دريايي آرام تبديل مي شود زمانيکه کشتي خيالت ازآن مي گذرد
اکنون که نسيم اميدواري وصالت مي وزد تنها خيالم تويي
اين بار با خيالي آسوده سر بر بستر مي نهم زيرا فردا خورشيد به اميد ديدار تو طلوع مي کند
و امشب...
شايد به نام آخرين شب هجران تو در اين دفتر ثبت شود! 
سرنوشت بديه اول راهت رو ازم گرفت
صبح فردا شد ديدم ردپاتو ازم گرفت
تا ميخواستم به چشمهاي روشن نگاه کنم
مال ديگري شدي و چشم هايت رو ازم گرفت
تو رو جادو کرد يکي با يک چيزي مثل تلسم
اثرش زياد بود و خنده هايت رو ازم گرفت
تو با من حرف ميزدي نگاهت يه جاي ديگه بود
خدا لعنتش کنه اون نگاهت رو ازم گرفت
لحظه هايت يه وقت هايي مال دوتامون ميشدن
اون حسود اون دو سه تا لحظه هات رو ازم گرفت 
![]()
وقتي به دقت مطالعه اش مي کني متوجه مي شي که مربوط به مرگ 3 تن از بيماران بستري شده در بخش مراقبت هاي ويژه قلب، در سه روز متواليه.
به مسئول دفترت مي گي مسئولين اين بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئيس بيان و همچنين ازش مي خواي تا با مسئول حراست بيمارستان تلفني صحبت کني.
مطلب رو با هر کي در ميون مي زاري صحبت از يه معجزه يا جا خوش کردن عزرائيل مي شه.
آخه تو گزارش اومده که رو يه تخت خاص در سه روز متوالي سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجيب تر اينکه يکي از اين بيماران خيلي هم حال عموميش بد نبوده.
تصميم مي گيري که يه ذره به خرافات هاي ديگران ايمان بياري و تخت رو جا به جا کني.
ولي روز بعد دوباره خبر مي رسه بيماري که روي تخت جديد هم بود راس ساعت 8 صبح مرده.
ديگه واقعا باور مي کني که اون مکان يه مکان نفرين شده باشه .
سعي مي کني تا اين خبر به جايي درز نکنه تا اعتبار کاريت لطمه نبينه. آخه فقط يه هفته از رئيس شدنت مي گذره و اين موضوع اصلا قشنگ نيست.
شب که تو خونه ماجرا رو براي زنت تعريف مي کني، همسرت ميگه: شايد تو اون بخش يکي هست که به رئيس شدن تو حسوديش مي شه و با اين کار مي خواد تو رو عزل کنه!!!!
تمام شب رو به اين فکر مي کني که يعني کي مي تونه چنين کاري کرده باشه؟
تقريباً تمام کساني رو که تو اون بخش مشغول کارهستن از ذهنت مي گذروني، نا گهان متوجه مي شي که همسرت چمدونشو برداشته و داره از خونه مي ره بيرون.
- کجا داري مي ري؟
با گريه همراه با عصبانيت مي گه: خونه مامانم اينا؟
- چي شد يه هو؟
- ديگه نمي تونم تحمل کنم.خسته شدم!!
- چرا؟ مگه من چي کار کردم؟
- ديگه مي خواستي چي کار کني؟ تو تمام شب رو داشتي به پرستارات فکر مي کردي. اصلا به فکر من نيستي. من تازه امشب فهميدم که تو منو به خاطر چاق بودنم دوست نداري و دلت جاي ديگه اي گيره.
آخه همسرت دکتراي ذهن خواني تصويري داره و تونسته بوده تصاوير پرستارا رو تو ذهن تو ببينه.
امروز صبح که با عصبانيت بيشتر به محل کارت مي ري متو جه مي شي دقايقي پيش و در راس همون ساعت يکي ديگه از مريضاي همون اتاق مرده.
دستور مي دي که تمام پرسنل اون بخش چه دکتر چه پرستار رو به بهونه بحران اقتصادي اخراج کنن.
با اين کار، موضوع تو سايت هاي خبري پر مي شه و مردم هم پيگير ماجرا.
چند دقيقه بعد مافوقت هم دستور اخراج شما رو صادره مي کنه. ولي نه براي مرگ اون چند نفر و نه براي اخراج اين افراد. اون به شما مي گه : ما و کل رسانه ها شش ماهه که داريم مي کوشيم بگيم بحران اقتصادي به کشورما راه پيدا نکرده ولي تو همه زحمات ما رو به باد دادي!!
يه عکاس جسور تصميم مي گيره تا به بهونه اي راس اون ساعت تو اون اتاق باشه و از عزرائيل عکس بگيره.
براي همين با لباس پرستار وارد بيمارستان مي شه و شب رو زير تخت بغلي معروف شده به جايگاه مرگ سر مي کنه .
صبح با صداي جاروبرقي از خواب مي پره و متوجه مي شه فرد رو تخت مرده.
وقتي مي خواد از اتاق خارج بشه متوجه مي شه مشتي قمبر دو شاخه دستگاه حيات بخش رو کشيده و به جاي اون دو شاخه جارو برقي رو به پريز زده!
پي نوشت :
1- وقتي عکاس موضوع رو براي درج در روزنامه به سردبيرشون مي گه، اول بهش مي گن به تو ربطي نداره چون تو خبرنگار نيستي.(آخه به روحيه کشي عادت دارن)
2- بعد که خبر رو کار مي کنن ،اديتور ياد آوري مي کنه اصلا تو اينجور اتاق ها اجازه جاروبرقي کردن نميدن که!
من هم مي دونم، شما هم انقدر ايراد نگيرين،من که گفتم يارو جنبه رياست نداشته.خوب براي اينکه بتونه بازنشسته هاي فاميل رو بياره سر کار براشون يه پست ايجاد کرده بوده
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد روحاني گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند!'
هنگامي که موسي فوت مي کرد، به شما مي انديشيد، هنگامي که عيسي مصلوب مي شد، به شما فکر مي کرد، هنگامي که محمد وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر کلماتي است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد، که به همنوع خود مهرباني نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي) نخواهد شد.![]()
شاگرد:آقا معلم برق آسمان مجاني است،ولي براي برق منزل بايد پول داد!
-------------------------------------------
پدر:آرش جان براي ماهيها آب ريختي؟
آرش :نه! پدر:چرا نريختي؟
آرش:چون هنوز آبي راکه چند روزپيش برايشان ريخته ام نخورده اند!
-------------------------------------------
معلم:شتر رادر کجاها ميتوانيم پيدا کنيم؟
دانش آموز:آقا معلم شتر آنقدر بزرگ است که اصلا گم نميشود که ما بخواهيم پيدايش کنيم.
-------------------------------------------
آقا چرا نيامديد زنگ درخانه ي مارا تعمير کني؟
آمدم.ولي هرچه زنگ زدم کسي دررا بازنکرد!
-------------------------------------------
اولي:اگرتوي ماشين بجاي بنزين ماست بريزيم چه ميشود؟
دومي:طوري نمشود فقط بجاي بوق-بوق ميگويد:دوغ-دوغ!
-------------------------------------------
اولي:اگرگفتي چرا بعضي وقتامرغهاي دريايي روي يک پايشان مي ايستند؟
دومي:براي اينکه اگر آن پايشان راهم بلند کنند.مي افتند تودريا.
-------------------------------------------
حسين-مادر!من اين پنير رادوست ندارم بخورم.خيلي سوراخ است.
مادر:خيلي خوب پسرم.توفقط پنير رابخور وسوراخهايش رابگذار کنار بشقاب!
-------------------------------------------
معلم:چرادرس زبان انگليسي رانخوانده اي؟
شاگرد:آقا ديروز مريض بوديم وحال فارسي زدن راهم نداشتم
تاچه رسد به انگليسي!
-------------------------------------------
احمد-مادر!من وپروانه داريم ميمون بازي ميکنيم به کمک شما خيلي احتياج داريم.
مادر:به من چه احتياجي داريد؟
احمد:ميخواهيم شما دراين بازي آن کسي باشيد که به ميمونها ميوه وشيريني ميدهد.
-------------------------------------------
پدرگفت:پسر!خجالت نميکشي؟اين چه کارنامه اي است که توداري؟
پسر باخنده گفت:عصباني نشويد پدرجان!
اين کارنامه ي خودتان است که امروز از زيرزمين خانه پيدا کردم.
-------------------------------------------
معلم:حسين توجه کن!پنج تومان نخود-سه تومان لوبيا وچهل تومان گوشت خريديم.
جمعشان چقدرميشود؟
حسين:يک کاسه آبگوشت حسابي!
-------------------------------------------
مسافر به راننده که سرعتش زياد بودگفت:اگر بااين سرعت به يک پيچ برسي چکار ميکني؟
راننده گفت:خم ميشوم وآنرا برميدارم.شايدروزي به دردم بخورد!
-------------------------------------------
درايام عيدوقتي که دختر خجالتي ازشوهر عمه اش ميخواست عيدي بگيرد.
گفت:قابلي ندارد اگرلازم داريد باشد!
-------------------------------------------
پدري مشغول حل کردن جدول بودکه باصداي بلند ازپسرش پرسيد:
يکي ازپهلوانان شاهنامه فردوسي؟
فرزندش بادي به غبغب انداخت وبا عجله گفت:
ديويد کاپرفيلد!
-------------------------------------------
مرد:عزيزم ازگردنبندي که گرفتي راضي هستي؟
همسر:چرامن؟آقا دزده بايدراضي باشه که برده!
-------------------------------------------
بيمار:آقاي دکتر دندان عقل من عقلش رااز دست داده است؟
دکتر:چرا؟ مريض:براي اينکه 1000تومان تو اين
بي پولي گردن من گذاشته است.
-------------------------------------------
مرد جشن مفصلي ترتيب داده بود وتلفني عده اي ازدوستان رابراي شرکت درآن دعوت کرده بود.
درميان مدعوين.يکي ازاو پرسيد:راستي بگو ببينم اين جشن رابه چه مناسبت ترتيب داده ايد؟
مرد گفت:به مناسبت پانزدهمين سال رسيدن خانمم به سن 30سالگي!
-------------------------------------------
عبدالرحمن جامي بدني پر موداشت.
ظريفي اورا درگرمابه ديد وپرسيد:
مولانا چرا با پوستين به حمام آمده ايد؟
جامي درجواب گفت:ازخنکيهاي شما!
-------------------------------------------
زن زشتي به همسرش گفت:آقا!اگر کسي به من بگويد تو
چقدرزيبايي؟!واز قشنگي من تعريف کند ومن جوابش راندهم گناه دارد؟
البته که دارد،شما نبايد بگذاريد،مردم دروغ بگويند!
-------------------------------------------
اسکندر مقدوني راگفتند:چرا معلم خود رابيش ازپدر
خودتعظيم وتکريم ميکني؟گفت:بدليل اينکه.پدرم مرا از
آسمان به زمين آورد ومعلم مرااز زمين به آسمان برده است!
-------------------------------------------
شخصي خبرمرگ خودرا درروزنامه اي خواند.متعجب شد.
به دوست خودتلفن زد وازاو پرسيد:خبرمرگ مرا درروزنامه خوانده اي؟
دوستش باخونسردي پاسخ داد:بله!حالا بگو ببينم ازکجا صحبت ميکني؟!
-------------------------------------------
مردشوخي ميگفت:هنگامي که انسان آدامس ميجود.معده ميگويد:
کيست؟که درحانه ي مراميکوبد اما وارد نميشود!
-------------------------------------------
جواني ازمردي که موي سرش سفيدشده بودپرسيد:
چراموي سرت سفيد شده وحال آنکه موي ريشت هنوزسياهست.
آن مرد درجواب گفت:براي آنکه عمرموي سرم 20سال
بيشتر ازموي ريشم هست و20سال پيرتر است!
-------------------------------------------
اگه مي خواي دوستت داشته باشم خط زير رو بخون
ديدي كمبود محبت داري
-------------------------------------------
اون چيه كه از گل بهتره؟ از حوري قشنگ تره؟ از دنيا با ارزش تره؟ از فرشته پاك تره؟ ...
واقعا كه!!!تو هنوز منو نشناختي؟؟؟؟
-------------------------------------------
مهم نيست كه دلت دريا باشه يا بركه،
مهم اينكه كه نذاري كسي توش جيش كنه
-------------------------------------------
فردا يکي از عکساتو بردار بيار ميخوايم ورق بازي کنيم آس دلمون گم شده
-------------------------------------------
محبت تنها هديه اي است که احتياج به بسته بندي ندارد
-------------------------------------------
خيلي دوست دارم ببينمت ولي حيف که بليت باغ وحش گرونه
-------------------------------------------
يه روز غضنفر تو دستشويي بوده بعد يه نفر مياد در مي زنه
ميگه: بدو آب داره قطع ميشه غضنفر اول خودشو مي شوره بعد جيش ميکنه
-------------------------------------------
يه کچله ميره سلموني همه بهش ميخندند ميگه اومدم آب بخورم ها ها ها
-------------------------------------------
به غضنفر ميگن تا حالا به فاک رفتي؟ ميگه:نه...رديف کنين آخر هفته بريم!!
-------------------------------------------
سلام عزيزم
پليس يک جسد ميمون شبيه انسان پيدا کرده
وقتي شنيدم خيلي نگران شدم
اگه سالمي يک اس ام اس بده از نگراني در بيام
-------------------------------------------
اگه يک روز باهم رفتيم بيرون.من سردم شد
يه لب........
يه لب............
يه لب...................
يه لبو واسم ميخري؟
-------------------------------------------
ببين ديگه به اين شماره نه زنگ بزن نه اس ام اس بده
شوخي هم ندارم
ميخوام اين خط رو بفروشم تا نازدلت رو بخرم
-------------------------------------------
به دليل بي جنبه بودن هموطنان قزويني ديگر پفك حلقه اي توليد نمي شود
-------------------------------------------
«ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها»
گزيدهاي از كنسرت يكي از استاتيد بزرگ موسيقي ايران!
-------------------------------------------
خيلي وقته كه مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي تاحالا روم نشده. گفتنش برام خيلي سخته:
د . . . . . . . . . . .دو . . . . . . . . . . .دوس . . . . . . . . . . .دوسه ليتر بنزيِن داري به من بدي؟
-------------------------------------------
لوتي ترين اس ام اس سال:زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد بايد منو بزنه
-------------------------------------------
ميدوني من دوستت دارم، من عاشقتم، مي ميرم برات، مي بوسمت...
...
...
...
چند تا ميم داره؟؟؟
-------------------------------------------
الهي من خورشيد بشم تو ماه...كه تا قيامت ريختتو نبينم
-------------------------------------------
به اندازه ي تمام گوسفندهاي جهان دوستت دارم.
قربانت، چوپان دروغگو!
-------------------------------------------
زندگي مثل بازي شطرنج ميمونه...البته توک بچه اي!برو منچ بازي کن.
-------------------------------------------
يکي کولرش خراب ميشه.به بچه هايش ميگه:نگفتم4نفري جلوي کولر نشينيد؟
-------------------------------------------
زني درحال زايمان گوزيد.دکترگفت:بريدکنار بچه داره باموتورگازي مياد!
-------------------------------------------
به تعدادنفسهايي که ميکشم دوستت دارم قربانت...جنازه...
-------------------------------------------
ازيه جوجه تيغي پرسيدند:بزرگترين آرزوت چيه؟
گفت:ميشه منو بغل کني!
-------------------------------------------
به گوسفند ميگن؟چه آرزويي داري؟
ميگه:دوست دارم جلوي وانت بشينم.
-------------------------------------------
ميدوني چرا زنبورها گل ميخورند؟
چون دروازه بان ندارند.
-------------------------------------------
به يکي ميگن با (لوستر)جمله بساز؟
ميگه:2تا دختر دارم يکي ازيکي لوستر
-------------------------------------------
ازيکي ميپرسن ساعت چنده؟بلد نبود يه کم
اين ور اون ور ميکنه ميگه:بدو بدو ديرت شد!
-------------------------------------------
يه تمساح ميره به گدايي ميگه:به من بدبخت مارمولک کمک کنيد.
-------------------------------------------
2نفرداشتند توي ماشين بمب ميگذاشتند.يکيشون گفت:
گفت:اگه بمب الآن منفجر بشه چيکارميکني؟
نگران نباش من يکي ديگه دارم!!!
-------------------------------------------
به اره ميگن:عاشورا چه روزيه؟
ميگه:روزجهاني شربت.
-------------------------------------------
يکي ميره صافکاري تا دلش روصاف کنه!
-------------------------------------------
يه نفرسوار تاکسي ميشه درونميبنده.
راننده ميگه:چرا در رونميبندي؟
ميگه:زرنگي ميخواهي دربستي ببري!
-------------------------------------------
خروسه سرما ميخوره ازش ميپرسن:چرا سرماخوردي؟
گفت:ازيه مرغ منجمد لب گرفتم!
-------------------------------------------
:ادامه مطلب:![]()
نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت
12:27 بعد از ظهر توسط HABIB SADEGHI| |
نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت
11:55 قبل از ظهر توسط HABIB SADEGHI| |
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت
0:17 قبل از ظهر توسط HABIB SADEGHI| |


